به نام خدای خوبی ها

 درود بر حضرت محمد پیامبر مهربانی ها

سربازانی از جنس قاسم  بن حسن، سردارانی از جنس ابوالفضل علمدار ، ایثارگران ودلاوران عرصه پیکار که از جذابیتهای دنیوی وجان شیرین خویش گذشتند و بعنوان نیروی داوطلب ، نیروی بی نظیری با احساس  مسٍولیت   با بصیرت و بینش عمیق و استوار خود، برای دفاع از هویت وفرهنگ  با سرمایه ایمان, دفاع ومقاومت را با هر سن وسال به دنیا یاد دادند درس آزادگی وغیرت وایثار را که از عاشورا آموخته بودند و حسین گونه وقاسم وار عاشقانه پا به میدان گذاشتند وحماسه های جاویدی آفریدند که در تاریخ جنگهای جهان بی نظیر است , از این میان میتوان به محمدحسین فهمیده 13ساله , بهنام محمدی15 ساله , علیرضا جوزی 15ساله , محمدحسین ذوالفقاری 12ساله , مهرداد عزیزالهی14ساله , سعید طوقانی 15ساله , رضا دخیلی 14ساله, علی جرایه 12 ساله , سبیل اخلاقی 11 ساله ، مرحمت با لازاده 14ساله و مجید کمالی 14ساله  و سید یحیی عابدی (کم سن ترین شهید پاسدار که 15 سالگی به عضویت رسمی سپاه درآمد) حمیدرضا رهبری جیرفتی به عنوان کوچکترین شهدای عرصه نبرد وبی همتا در جهان شهرت دارند و محمدشهسواری کهنوجی اسیر جنگ جسور و بی نظیردرجهان و حاج قربان نوروزی مسن ترین بسیجی و رزمنده دفاع مقدس و مهدی طحانیان  12 ساله ، سید اسماعیل حسینی 12 ساله ،سعید فرجود12 ساله، محمد کمالی 1۴ ساله و محمدرضا رفیعی جیرفتی ۹ساله کم سن ترین بسیجی دوران دفاع مقدس و کوچکترین رزمنده جنگ از جنگهایی که تا اینک در جهان رخ داده است, لقب یافتند و درتاریخ جاودانه شدند، باشد که نام نیکشان تا ابد بر تارک موزه های جنگ در سراسرجهان بدرخشد.

 

 9ساله بودم که وارد مدرسه عشق شدم و با آموختن آموزشهای نظامی با کسب رتبه عملی تیراندازی مورد تشویق سرداران دوران دفاع مقدس قرار گرفتم و 11 سالگی برگ ریزی بر شاخه کوچکی از شجره تنومد طیبه جوانه زدم و در خط مقدم جبهه به صف مخلوقات بی ادعا ی خدا پیوستم که در کودکی افتخار حضور در 4 عملیات را داشتم( آثار و مجموع خاطرات محمدرضارفیعی کم سن ترین رزمنده دفاع مقدس رونمایی ومنتشر میشود. که برای اولین بار به اقتضای زمان ( درس آموزنده استاد مطهری در کتاب مقتضیات زمان) مهر سکوت را از لب گشودم و ناگفته ها را بیان کردم , تا اینک شرایط را برای بیان آنچه در سینه داشتم مساعد نمی دیدم, این درحالیست که فقط در حریم ولایت فقیه حرف زدم و عمل میکنم وفقط در چهارچوب ولایت اشارها را می بینم و می روم و تا دم مرگ رو بر نمی گردانم.انگیزه ای که من دست به قلم شدم  فقط دل تنگی بود. ای خدا دلم برای همرزمانم تنگ شده , دلم برای شهدا وآن لحظه ها تنگ شده است. حقیر وابسته به هیچ حزب, گروه یا جناح سیاسی نبوده و نخواهم بود و فقط در خط ولایت به راه مستقیم خود ادامه می دهم.  قطره ای از دریای بی کرانم که هدفشان حفظ ارزشها وخواهان پیروزی حق علیه باطل است. (حقیر هم از نظر سن وسال در زمان دفاع مقدس از میان دلاوران عرصه پیکار که قبل از سال 67 قبل از قطعنامه 598 جبهه رفتند و توی گردان خط شکن در خط مقدم جبهه جنگ حضور داشتند ،در حال حاضر از بین رزمندگان که برای رضای خدا با انگیزه معنوی و دفاع از هویت وفرهنگ غنی اسلامی پا به عرصه نبرد گذاشتند, بنده  عنوان جوانترین رزمنده و سرباز جنگ از جنگهایی که تا اینک در سراسر جهان رخ داده است و لقب کوچکترین علمدارخط شکن از آن خود کردم

 )Mohammadreza Rafiee Youngest Soldier Of World Wars

 

گوشه ای از خاطرات محمدرضا رفیعی جیرفتی کم سن ترین رزمنده سالهای دفاع مقدس را از زبان ایشان بازگو می کنیم:

 9 ساله بودم که به کاروان سربازانی از جنس بهشت (بسیج) پیوستم ,  سال 1361 دبستان ابتدایی خیام جیرفت بودم وجای دارد یادی کنم از معلم بزرگوارم آقای بی گناه مهربان وآقای برخورداری عزیز رییس مدرسه  و آقای حسین دهقان دوست داشتنی معلم دینی که در تعلیم وتربیت من وهمرزمانم نقش بسزایی داشتند وناگفته نماند که حقیر دانش آموز ممتاز مدرسه و مطمُنم که در ذهن وخاطر معلمین گرامی به یاد مانده باشد که درس خوان ونفر اول بودم ، وخانواده ای نسبتاُ متمکن اما چنان شور وحال وعشقی در من بوجود آمده بود که قابل وصف نیست, زیرا عواطف واحساسات ومنطق که حق را نشان می داد,  من دریافتم که راه نجات وسعادت وبهشت دروازه اش از این راه نیز باز است وبرای اعلای کلمه حق  عاشقانه به پا خواستم که ” با نوای کاروان ” بلبل خوش خوان خمینی (صادق آهنگران) من را  شیفته وسرمست وعشق مضاعف شد و در صف بچه های عاشق وبزرگان پذیرفته شدم و بچه های همشهری وبعضاٌ هم محلی مانند سیدیحیی عابدی , علی سلیمانی , مرادعلی سلیمانی , ایرج محمودی,  محمدی , رییسی , یحیی کمالی پور ,  فرامرزسلیمانی ,  محمد دهقان , حمدالله ملایی , امان الله ملایی ,  افشاری , مقبلی , سعیدی , مسلمی , مختاری , اسلام میرمحمودی , نادری , امیریان , پاینده ,  علی پرنده , یحیی صفوی , علی معلمی فرزند حاج آقا معلمی امام جمعه جیرفت  و برادران معناصری (برادر کوچکتر شهید والا مقام معناصری که گلزار شهدا  بین مردم وافکار عمومی جیرفت با نام بهشت معناصری می شناسند) و… در پایگاه بسیج مسجدجامع جیرفت نگهبانی و در سطح شهر گشت زنی و به انجام ماموریتها و فعالیتهای بسیج و فرا گرفتن آموزشهای نظامی مشغول بودیم,  البته نور چشمانم که دربالا یاد کردم همگی بیشتر از پنج سال یا بیشتر از حقیر بزرگتر و حتی در میان آنان مانند افشاری  مسن ترین رزمنده دوران دفاع مقدس بود, سال 63 به اسارت در آمد,  پس از چند ماه  زندانی , بحثی ها متوجه شدند که پیر وافتاده است, ایشان را آزاد کردند.  جالب است بدانید برخی از بچه ها پیاده یا با دوچرخه از روستا های دور مسافت طولانی رفت و برگشت از منزل به پایگاه را سپری می کردند که در جمع مخلوقات بی ادعای خدا حضور بهم رسانند.  ما در خدمت پیشکسوتان بسیج در آن زمان مانند حسینی , داورپناه , کمالی , زادسر , هاشمی , توحیدی , سلندری , صدفی, عادلی , انصاری, فاریابی , مقبلی, کرمی ,  بینا , طیاری , معناصری, مرادی, شریف , مداحی پور , عرب, سالاری, فرخی, رستمی,  امیری, سعیدی , مارانی, کوهستانی , محمدی, مسلمی, زحمتکشان , عسکری , سلطانی , سلیمانی , سیرفر , تارم , کردستانی , روزخوش , انجم روز , فاطمی , موسوی , برخوری , امیرتیموری , دهقان , افشاری, احمد یوسفی, کرمشاهی , شاهرخی , گروهی,  مجاز , مشایخی , محمودی , رفیعی ,حیدری , رشیدی , سنجری , احمدی , آیین , سالخورده , میرکهنوج , شیرازی و, پلاشی , بهزادی , اعظمی , شهریاری , رییسی , تلاطف , سالاری مقدم , بیکزاده , مرسلپور , صالحی , گیلانی و…  بزرگان وپرچمداران انقلاب اسلامی در جیرفت واعضای لشکر مخلص خدا بودند ، خلاصه همین ایام بود که پایگاه بسیج کهوروییه آن زمان  در یک اتاق کوچک جنب منزل آقایان بهرآسمانی و شاهرخی راه اندازی شد. حقیر و برادران بهرآسمانی و شاهرخی و بینا (پسر عموی سردار شهید علی بینا فرمانده گردان414 لشکرثارالله) و سلیمانی و دهقان و…  از نخستین اعضای پایگاه شهدا  کهوروییه بودیم که خاطرات شیرینی دارم .

 

یک خاطره شیرین از بدو ورودم به جمع مخلوقات بی ادعای خدا می گویم: فروردین  ماه سال 1362 با 9 سال سن کلاس چهارم ابتدایی دبستان خیام جیرفت که به اتفاق دوستان همرزمم که بقیه همگی از مدرسه راهنمایی انقلاب و رازی(شهید فاریابی) و دبیرستان امیرکبیر بودند,  با مساعدت پسر عمویم که راننده  داف جنگی وپاسدار بود, من نیز با بسیجیان و رزمندگانی که برای آمادگی دفاعی واعزام به جبهه  آموزشهای نظامی می آموختند به میدان تیر رفتم,  حدود ساعت 9 صبح  با یک کامیون داف نظامی,  به رانندگی ایرج رفیعی و حسین سلیمانی  به فرماندهی سردار غلامرضا کرمی (رییس فعلی کمیته دفاعی کمیسیون امنیت ملی وسیاست خارجی مجلس شورای اسلامی ) ما را به جاده سد دست راست در بیابان پای تپه سیاه که میدان تیر بسیج بود بردند،  2 تا برادران کوچکتر شهید بزرگوار معناصری (اولین شهید جیرفت) نیز با اسلحه کلاشینکف بعنوان نگهبان همراه ما بودند که بخاطر جثه کوچکشان هر چند دقیقه اسلحه را جا بجا می کردند که خسته نشوند و در جاده خاکی سر پیچ  حدود 50 متر قبل از محل استقرار نیروها نگهبانی می دادند.  من وسایر نیروهای آموزشی  پای کوه (بیابان تل سیاه شوروییه) با فاصله حدود یک ونیم متر کنار هم روی زمین دراز کشیده بودیم و اسلحه کلاشینکف بغل دستمان سمت چپ قرار داشت که  آقای فرخی فقط 4 عدد فشنگ می گذاشت بغل خشاب خالی که ما باید فشنگها را داخل خشاب جا می زدیم وبا فاصله 100 متر  بطرف سیبلهای مقابل با دستور آقای الله قلی محمدی که فریاد می زد: “آتش” و ما همزمان شلیک می کردیم که نمره عملی می دادند,  آنجا سردار کرمی و آقایان الله قلی محمدی سلیمانی ,  فرخی ,  مقبلی , دادخدا احمد یوسفی , حسین سلیمانی , علایی و… نیز حضور داشتند،  من 2 تا تیر به سیبل مقابل زدم که مورد تشویق سردار کرمی وحضار قرار گرفتم , حقیر کودکی نه ساله خودم را مورد احترام  انسانهای شریف ومومنی که الگویم بودند، انسانهایی که پاک می شدند فورا از خدا دعوت نامه دریافت می کردند و روانه بهشت خدا می شدند، من در چنین فضایی سر از پا نمی شناختم و راه تعالی ومعنوی خود را جستم  و از 9سالگی مورد عنایت خدا در صف رزمندگانی قرار گرفتم که برای رضای خدا وشادی امامشان مبارزه و ایثار و فقط با خدا معامله می کردند.

 

خاطره کوچک ترین رزمنده دفاع مقدس با حاج عبدالله والی از محرومترین منطقه 

 

نکته حائز اهمیت اینکه, ما در محرومترین ودورترین نقطه کشور قرار داریم که 2000 کیلومتر از مناطق جنگی فاصله داشتیم, لطفاً به نقشه ایران پاک و بزرگ مراجعه و جیرفت و جبهه های غرب مثل مریوان و پنجوین یا مهران یا جنوب مثل  اروند رود را در نقشه ببینید, به واقعیت و تلاشی که با عشق سالهای دفاع مقدس رفت وبرگشت انجام می شد, پی می برید. مصداق گفتارم, یک مورد را عرض می کنم, عزیزانی از منطقه رمشک , بشاگرد , جبالبارز جنوبی , رودبار جنوب , فاریاب و اطراف منوجان وقلعه گنج یا اسفندقه,  50 کیلومتر یا بیشتر  پیاده می پیمودند که به جاده اصلی و یا خود را به وسایل حمل ونقل عمومی یا خودرو های شخصی عبوری برسانند که سوار بر ماشین شوند و به بسیج جیرفت یا بندر عباس بروند وبه جبهه اعزام گردد, که عشق امام و وطن, مسولانه به جمع سایر حماسه سازان بپیوندند, حتی در زمان دفاع مقدس دانشجویان و اشخاصی از تهران وسایر شهرها به جیرفت می آمدند و اعتقاد داشتند که محرومیت زدایی در این مناطق ثوابش عین حضور در صحنه نبرد وجبهه جنگ است و می گفتند اینجاها هم جبهه خدمت است, مصداقی عرض می کنم, از میان عزیزانی که اوایل انقلاب, دوران دفاع مقدس برای خدمت به منطقه شمالی هرمزگان وجنوب کرمان  آمدند, شخصی به اسم حاج عبدالله والی از  رزمندگان و فرماندهان جنگ و مورد توجه حضرت امام و از بنیانگزاران کمیته امداد امام  بودند, که در مناطق شمال شرق هرمزگان و جنوب کرمان وسیستان بلوچستان مثل بشاگرد , میناب ,جاسک ,کهنوج ,رمشک ,منوجان ,قلعه گنج خدمات چشمگیری ارائه داده اند.  حاج عبدالله در سال 62  از مسیر کهنوج به کرمان هنگام عبور از جیرفت لاستیک خودرو وانت دوستشان پنچر و آشنایی قبلی که  با پسر عموی بنده ( ناصر رفیعی جیرفتی )  داشته به منزل پدر حقیر (محمدرضا رفیعی ) آمدند,  چون بدلیل حوادث طبیعی, سیل و بارندگی جاده مسیر بندر عباس به سیرجان  بسته می شد ناگزیر, با وجود عدم آشنایی با منطقه  و نا امن ترین مسیرها تردد می کردند, از مسیر کهنوج به کرمان هنگام عبور از جیرفت بعضاً با وانت به اتفاق دوستانشان به اصرار بابا منزل پدری بنده  آمد و شب افتخار داشتیم که شام در خدمت این رادمرد تهرانی باشیم, که سرگرم صحبت با پدرم بود, به بابا گفت قصد دارد بعد از پیروزی در جنگ از امام اجازه بگیرد و کلیه رزمندگان از جبهه ها مستقیم سرازیر این منطقه محروم شوند وهرکس در وسع توانش غبار محرومیت را از چهره این نقطه از سرزمینم پاک کند!  حاج عبدالله فرمود یوسف زاده عزیز دغدغه اش و هوش وحواسش هم به جنگ و هم به محرومیت زدایی از این مناطق بود که خاطره ای به نقل از ایشان را بیان می کنم. کتاب “اسطوره خدمت” موسسه شهید آوینی روایت وی را چاپ نموده اند , ایشان در سال 60  جبهه غرب همسنگر یکی از اهالی جنوب استان کرمان بوده اند, شهیدان والا مقام یوسف زاده وتاجیک از محرومیتهای این مناطق برای حاج عبدالله تعریف نموده است, که حاج عبدالله در دیداری که خدمت امام رسیده بودند, برای حضرت امام تعریف کرده اند و به دستور امام به این منطقه می آیند , حاج عبدالله لحظه ای که وارد بشاگرد هرمزگان می شوند, فکر می کنند که وارد دنیایی دیگر شده اند که محرومیت بیداد می کرده, به گونه ای که گروهی از تهران به فرمان امام  به بشاگرد می روند,  از آنجایی که منطقه صعب العبور و صرفاً مال رو بوده, با هلی کوپتر عازم می شوند , زمانی که هلی کوپتر در آنجا روی زمین می نشیند, مردمی که آنجا سکونت داشتند فرار می کنند و به کوه می روند!  خاطره دیگر را از زبان ایشان نقل میکنم حاج عبدالله  در معیت چند نفر از مقامات کشوری وقت با خودرو به روستا های اطراف کهنوح می روند,  اهالی که آنجا سکونت داشته اند, و جمعیتشان هم زیاد بوده, علف جلوی لاستیکهای وانت خودرو می ریزند,  فکر می کردند که ماشین علوفه تغذیه می کند و حاج عبدالله می گوید این چهار پا بنزین می خوره!

این مجاهد راه خدا در سال 84 به دیار حق شتافت, روحش شاد, جناب دکتر حداد عادل رییس مجلس وقت در جلسه رسمی مجلس در وصف ایشان بیاناتی ایراد فرمودند.

هدف حقیر از بیان این واقعیتها این است که پشت جبهه اوضاع مساعد نبود, عین صحنه نبرد و صحنه خدمت بود مشکلات زیادی وجود داشت که با درایت حضرت امام و رییس جمهور وقت که همزمان در چند جبهه  امورات کشور را رسیدگی و مدیریت می کردند . حالا تصور کنید که با وجود مشکلات  وسختیها, عزیزانی حق را تشخیص دادند, و احساس تکلیف و ندای امامشان را لبیک گفتند , از آن مناطق دور دست 2000 کیلومتر راه را با عشق پیمودند و به صف رزمندگان ملحق شدند. با عنایت به مطالب موصوف رزمندگان آن مناطق اسطوره هایی گمنام هستند که شایسته توجه ویژه می باشند.

مراد حقیر از توجه ویژه سهم خواهی و اعطای تسهیلات نیست, لیکن دولتیان فعلی کشور  درد دل های دوستانه و صمیمانه حقیر را بشنوند و اکنون که قدرت دارند خداپسندانه مشکل گشایی فرمایند.

( تو نیکی می کنی در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز

خاطره منحصربفرد از اعزام  به جبهه

زمستان سال 1364 به اتفاق یکی از رزمندگان عنبرآبادی بنام مراد نعیمی که به دلیل پایین بودن سنش,  14 ساله بود, برای اعزام به جبهه از شناسنامه پدرش استفاده کرد,  تصویر شناسنامه پدرش را به جای خودش به بسیج ارائه داد و  مجید کمالی یکی از کوچکترین شهدای دفاع مقدس که آن زمان 13 سال داشت  و محمد مشایخی 13ساله آزاده قهرمان که بعد از چند مرحله اعزام وشرکت در چند عملیات در پایان جنگ سال 67 به اسارت نیروهای بحثی در آمد(که ایشان در سال 77 رییس دفتر یکی ازشعب دادگاه عمومی جیرفت بود واز آن سال به بعد هیچ اطلاعی وخبری از دوست دلیرم ندارم ) و فرامرز سلیمانی و سید یحیی عابدی (کوچکترین شهید پاسدار که در 15 سالگی به عضویت رسمی سپاه درآمد) و حمید گروهی از عنبرآباد که با صوت بسیار زیبایی قران تلاوت می کرد , ما رفتیم از خیابان شهربانی 2 تا کیف خریدیم که پول کیفها را حمید پرداخت کرد و رفتیم کتابفروشی محلاتی که ماژیک قرض بگیریم روی کیفمان رسم بود که بنویسیم “اعزامی از جیرفت”   آقای محلاتی خندید وماژیک را به ما هدیه داد وپس نگرفت . جای دارد اشاره کنم که بچه های جسوری مانند علی امیرمحمدی (مدیر حراست دانشگاه آزاد جیرفت) دوست قدیمی که محبوب دل من است  و  علی سلیمانی ( معاون مدیر کل تعاون و کار استان کرمان) دوست قدیمی, پاک وبی ادعا ومحمد کمالی(رییس محیط زیست جیرفت) همبازی دوران کودکیم بی باک ومخلص و سید اسماعیل حسینی ( دوست عزیز و مهربون وبی ادعا و رزمنده اسوه و فردین مداحی پور (از اقوام وبسیار حساس و مهربون وهم محلی) و کوهستانی(جانباز عزیز که پایش در راه فرهنگ وتحقق آرمانش گذاشت) همسایه قدیمی فداکار, مهربان و احمدیوسفی ( معامله با خدا کرد وپایش را در راه دین و وطن گذاشت ) باهوش و همسنگرم و جمال امیرمحمدی و سالاری و امیری و سعیدی و سرحدی از نام آوارانی هستند که در سن 13سالگی حتی قبل از حقیر پا به عرصه نبرد و خاک کربلاهای ایران را دوران دفاع مقدس زیارت کردند (عذرخواهی می کنم که اسامی سایر رزمندگان کم سن سال را فراموش کردم , البته صرفا از عزیزانی نام بردم که قبل از سال 67 وقبل از پذیرش قطعنامه 598  جبهه رفتند وعملیاتها شرکت کردند. از نظر حقیر کسی که در عملیات یا تک شرکت کرده و یا خط مقدم خط نگهدار بوده و هنگام پاتک دشمن جانانه دفاع کرده, رزمنده جنگ است و کسی که 45 روز ماموریتش در مقر لشکر یا اردوگاهی کمپوت سیب و گلابی نوش جان کرده و روزهای قبل از عملیات با آگاهی ماموریتش را تمدید نکرده و دوان دوان شاد وخندان به خانه برگشته از نظر بنده رزمنده جنگ نیست!  باری از مطلب دور نشوم , ما برای اعزام  به جبهه بعنوان نیروی داوطلب شناسنامهایمان را دستکاری و تاریخ تولدمان را هر کدام چند سال بزرگتر نوشتیم وبه بسیج جیرفت که آن زمان واقع در فلکه بالایی(بسیج) جنب اداره اقتصادی دارایی مستقر بود مراجعه کردیم و هر 7 نفر همزمان توسط  سرهنگ جلال کمالی مسئول اعزام نیرو تشکیل پرونده و ثبت نام بعمل آورد, که ما هنگام غروب در شلوغیهای اعزام نیرو از دیوار کوتاه گلی پشت بسیج (میعادگاه عاشقان) عبور کردیم و از حیاط دبیرستان دخترانه فاطمیه سوار بر اتوبوس با مجید کمالی ومحمد مشایخی وحمید گروهی آخر اتوبوس روی چند صندلی بغل هم نشستیم به پادگان قدس کرمان اعزام شدیم جلوی درب پادگان برادر پاسداری با صدای بلند صدا زد ” اینجا کودکستان نیست این نی نی کوچولوها را کی از جیرفت فرستاده؟ ” اسلحه کلاشینکف که در دستش بود به من ومشایخی وکمالی نشان داد وگفت: شما اندازه و هم قد این تفنگ نیستید! خلاصه در تاریکی هوا  به کمک یک سرباز وظیفه که اهل بندرعباس و چهره سبزه تیره زیبایی داشت و نگهبان بود, دور از چشم مسئول پادگان  یواشکی وارد پادگان شدیم. مسئول اعزام همان آقایی خنده روی وسخت گیر بود که از ورود کودکان جلوگیری می کرد که در این وضعیت, شهید عزیز مجید کمالی به ما گفت باید دور گردنمان چفیه قرار بدهیم که گردن باریکمان دیده نشود و چند دست لباس خاکی بسیجی روی هم پوشیدیم وچون پوتین به اندازه پای ما پیدا نشد” کوچکترین شماره پوتین را پیدا کردیم و یکدست لباس خاکی پاره کردیم و تکه پارچه کف پوتین قرار دادیم که هم قدمان بلند نشان داده شود و هم پوتین اندازه شود وقتی که توی صف ایستاده بودیم شهید مجید کمالی به  من گفت رضا هر کدام در صفی جداگانه به ایستیم که به چشم نیائیم مسول اعزام با صدای کلفتی گفت بچه سرت را بالا بگیر! من سرم را پایین انداخته بودم که صورتم دیده نشود از من پرسید چند سالته؟ صدای نازکم را کلفت کردم وگفتم 14 سال دارم در صورتی که 11سال داشتم برادر پاسدار به من گفت تو ضعیف الجثه ای فعلا اون گوشه منتظر بمون! که به هر طریق دور از چشم اون آقا سوار اتوبوسی شدم که به سمت اهواز حرکت می کرد وبا خواهش وتمنا وگریه از آقایی که لیست اسامی را در اتوبوس در دست داشت اسمم را تو لیست اعزامیها نوشت اما از ورود شهید مجید کمالی جلوگیری کردند که این شهید عزیز بخاطر هدف وعلاقه ای که داشت از پنجره اتوبوس دیگری با جثه کوچکش وارد شد که آنها را به پادگان امام حسین وبه تعداد ظرفیت قطار به ایستگاه راه آهن انتقال دادند که از طریق قطار به منطقه منتقل شوند و بدین طریق اتوبوسی که من سوار شدم به سمت خوزستان حرکت کرد در مسیر  به سمت غرب, بعد از شیراز راننده اتوبوس و برادری که لیست اسامی اعزام شدگان را در دست داشت 2 تایی  وسط اتوبوس ایستادند و راننده به رزمندگان گفت بچه ها منزل من بعد از اصفهان,  و روستایی از اراک  است و یکهفته قبل قرار بود که همسرم زایمان کند و من مجبوراً به کرمان آمدم که نیروها را به منطقه غرب ببرم و احتمالاً من صاحب فرزند شدم. لذا از شما خواستارم که موافقت نمایید. من کمی مسیر را تغییر دهم که فقط 10 دقیقه به خانواده ام سر بزنم و گفت اتفاقاً از اون مسیر جدید هم امن تر است, هم جاده بهتر و به سرعت می افزایم که قول می دهم زودتر برسانم! ما همگی هم صدا گفتیم یا علی برو برو اشکالی ندارد! ما رفتیم از اصفهان گذشتیم و به سمت غرب می رفتیم که ما چشممان به تابلو قم افتاد و کمی به راننده غر زدیم خلاصه بعد از سلفچگان به سمت استان مرکزی در یک روستا رسیدیم به خانه راننده و ایشان رفتند داخل خانه اش و ما توی اتوبوس نشستیم که چند لحظه بعد با پارچ شربت برگشت و به ما شربت آبلیمو داد و شاد و خوشحال تعریف کرد که فرزندش بدنیا آمده و دختر است, خلاصه ما به سمت غرب حرکت کردیم و  از شهر و روستاهایی گذشتیم که مردم اطراف جاده دست بلند می کردند و ما خوشحال با صلوات و الله اکبر دست بلند می کردیم و راننده بوق می زد, راننده با چهره شاد وخندان برای ما از نواهای محلی لری می خواند و ما تشویق می کردیم .قبل از منطقه  برای خوردن خوراکی واستراحت کوتاه اتوبوس توقف و نگه داشت چون آن روزها مشکل پیش آمده بود وخط راه آهن تعمیرات داشت از طرفی نیروهای داوطلب هجوم آورده بودند که از قافله شهدا عقب نمانند وزمزمه هایی از اینکه عملیات بزرگی در پیش است عاشقانی که عجله داشتند وپایکوبان می رفتند  به لقای یار را سرازیر جبهه ها کرده بود و اعزامها افزایش یافته بود جابجایی ها وانتقال ها صرفاً از طریق راه آهن و قطار امکان پذیر نبود که آنجا بسیار شلوغ وپر از اتوبوسهای حامل رزمندگان بود که از سراسر کشور عازم جبهه بودند به مغازه ای رفتم که به منزل دایی ام زنگ بزنم وجبهه رفتنم را به خانواده ام خبر بدهم که از پشت تلفن با گریه های مادرم مواجه شدم من نیز با مادرم گریه می کردم واین صحبت طول کشید وقتی گریه هایمان تمام شد وبه طرف اتوبوس رفتم دیدم اتوبوس ما وهمراهانم رفته بودند و من جا ماندم (جا مانده ثارالله) با مساعدت سردار ناصر توحیدی سوار اتوبوس دیگری که مقصدش اندیمشک و رزمندگان لشکر 27 محمد رسوالله را حمل می کرد و در ضمن از لهجه جنوبی من خوششان آمده بود, همراه آنها به سمت جبهه جنوب حرکت کردیم و وارد اردوگاه بسیجیان و مقر سیدالشهدا شدیم . آنجا با فردی بنام فراهانی آشنا شدم که اتفاقا ایشان لشکر ثارالله گردان 419 بعنوان فرمانده یک دسته از گروهانی را به عهده داشت که گروهان امام حسن مجتبی نام داشت . برادر فراهانی از رشادتهای حاج قاسم سلیمانی و حاج یحیی صفوی و حاج علی فضلی وحاج محمد کوثری و حاج مرتضی قربانی وحاج باقر قالیباف وعلایی واسدی وغیب پرور ,و شهید حاج حسین خرازی ومحمود کاوه ومحمدرضادستواره  ویادشهیدحاج ابراهیم همت وحاج عباس کریمی وحاج احمد کاظمی وحاج مهدی باکری و مارانی وبهرام سعیدی وصالح بناوند و از سرداران شهید علی بینا و شهید مهدی طیاری واز دلاوریهای علیرضا شریف و مسعود حسین چاری و ناصری برایمان تعریف می کرد ومن شارژ می شدم ! یادش بخیر دوکوهه بالا بلند که بر ساختمانهای 5طبقه پرچم سرزمین پاکم را برافراشته بود, آنجا با سردار مرتضی چیتگری و حاج ذبیح الله بخشی زاده و حسنی و مسعود شاه محمدی و کامران شیرزاد و ابراهیم بخشی و … آشنا شدم  حاج بخشی مرا دلجویی داد و توی لیوان پلاستیکی به من چایی داد,  یک حبه قند گذاشت کف دستم , به شوخی گفت: سهم توست پسرم, دیگه از قند خبری نیست! با همین یه دونه قند چایی را بخور و خندید وگفت غصه نخور لشکر و همراهانت رو پیدا می کنی! یادش بخیر حسینیه همت و ضجه های بچه ها  ,  یادش بخیر دامنه کوه بالاتر از اردوگاه حوالی اندیمشک شبها کرم های شب تاب چشمک و سوسو می زدند , که در عالم کودکی برای من جالب و شبهای کوه های اندیمشک را بخاطر این طبیعت زیبا دوست داشتم که نگاه کردن برای من یه جور بازی کودکانه بود. حیدر خدایی قبل از عملیات آخرین عکس یادگاری را گرفت .یادش بخیر اردوگاه کرخه که هر گوشه یادگاری از شهدا بود,  یادش بخیر فکه , یادش بخیر سوسنگرد، آبادان ، قشله، هور، کارون،… تمرینهای و آموزشهای قبل از عملیات والفجر 8 و نخل ونیزارها و قایق سواری در اروند و یا زهرا سلام الله شب عملیات و ادامه دارد …. و پس از 70 روز  مرخصی و دوباره بعد ااز عید ادر سال 65  مجدد اعزام و… خلاصه بعنوان پیک سازماندهی و پس از تمرین  و توجیه,  ما را به اردوگاه عشق حسین و  موضه  انتطار بردند و از سمت چپ جاده دهلران به اذن خدا و توکل به خدا  نهم تیرماه ماه سال 1365 در عملیات غرور آفرین کربلای یک  شرکت کردم. حدود ساعت یازده شب با رمز یا ابوالفضل عباس ادرکنی از شیار میگ به سمت تپه های قلاویزان از معبری که توسط دسته های شناسایی و اطلاعات نوار کشی شده بود, زیر منور حرکت کردیم که دشمن ترسو بالای تپه گچی 177 دو لول وتک لول را جا گذاشت و فرار کردند و نهایتاً تسلیم حق شدند و در ادامه عملیات مهران آزاد شد. خوشا به حال چند تن از همرزمانم که عاشق تر و پاک بودند, در  150 کیلومتری کربلا به عشق مولایشان حسین(ع) به آرزوی دیرینه خود به لقای معشوق شتافتند. بعد از عملیات کربلای یک ماموریتم تمام شد و از منطقه مهران به اهواز رفتم وبه اتفاق کامران شیرزاد تهیه کننده ونماینده صداوسیما (مدیر اسبق تلویزیون بندرعباس ) وابراهیم بخشی 15ساله ومسعود شاه محمدی وحسنی و… از طریق اهواز به تهران رفتم واز تهران با بدرقه بچه های تهران به کرمان برگشتم.

 

خاطره بعدی سال 65 بعد از گذراندن دوره آموزش نظامی مقدماتی مرخصی 3 روزه به منزل رفتم که خانواده ام از ادامه ممانعت کردند پدربزرگوارم مرا شدیدا تحت حفاظت قرار داده بود که برای آموزش تکمیلی یا به جبهه نروم روزی که قرار بود ما را از بسیج جیرفت اعزام کنند پدرم اجازه نداد ونگذاشت که  از خونه خارج بشم حتی اجازه نداد که مدرسه برم هوای جیرفت فصل پاییز معتدل وگرم است اما هوای کرمان شدیدا سرد وخشک خلاصه  ظهر بعد از نهار به بهانه فوتبال با لباس ورزشی تک پوش نازک با تک پیراهن رفتم بیرون که خانواده ام شک نکنند و با همان لباس ورزشی به شرکت مسافربری ایران پیما تعاونی یک مقابل سینما شهر با اتوبوس رفتم کرمان ساعت 6 بعد ظهر رسیدم ترمینال کرمان اواخر پاییز هوا بسیارسرد بود، هیچ اطلاعی از همرزمانم نداشتم که برای آموزش تکمیلی کجا مستقر شدند. از ترمینال به پادگان شهید بهشتی رفتم که گفتند واسه آموزش تکمیلی احتمالا به مرکزی واقعه در جاده جوپار برده اند و من رفتم بیابانی به سمت غرب شهر کرمان وچندین کیلومتر خارج از شهر که حدود ساعت 8 هوا شدیدا سرد و من با تک پیراهن سرمه ای رنگ می لرزیدم که طوفانی وباد وباران  بود ، جاده جوپار، پادگانی بغل جاده اصلی مراجعه کردم، گفتند اینجا نیروی جیرفتی نیست دوباره لرزان ونا امید کنار جاده اصلی به سمت شهر کرمان وسط بیابان حتی ماشین هم عبور نمی کرد. نور خودرویی نزدیک شد ودستم را بالا گرفتم که ماشین رد شد اما حدود 100 متر دور شد و توقف کرد ودنده عقب برگشت یک تویوتا به رنگ خاکی استیشن شبیه به آمبولانس، دویدم سمت خودرو وقسمت عقب سوار کردند، سرنشینان خودرو 3 نفر بودند که من را با اون وضع تک پیراهن یک کودک لرزان وسط بیابان تعجب کرده بودند، 2 نفرشان حدود 25 سال وشاید کمتر ویکی حدود 30 ساله گفتند این وقت شب بدون لبلس گرم چکار می کنی؟ ماجرا را گفتم که نیروی بسیجی هستم که از همرزمانم جا ماندم و دنبالشان می گردم، این 3 نفر از برادران پاسداران سپاه کرمان واز فرماندهان پادگان قدس و امام حسین بودند که من را بردند پادگان قدس و توی پادگان قدس شام دادند و خوابیدم (اون شب خدا کمک کرد وامدا د غیب الهی ونجات پیدا کردم ) فردا راهنمایی کردند که بروم پادگان شهید محلاتی که منطقه دشت خاک از توابع زرند وکوهبنان به اردوگاهی رفتم و به همرزمانم ملحق شدم، در اینجا اول پس از 27 سال اول از آن 3 برادر عزیز که من را نجات دادند تشکر می کنم ، دوم از آنجایی که آن 3 امدادگر الهی بودند و با توجه به سردی هوا واینکه من با تک پیراهن شب بیابان گرفتار شدم (اواخر آبانماه سال 1365) مطمنا آن 3 عزیز به خاطر دارند و چون از مسولین سپاه کرمان وظاهرا یکی از آنان فرمانده پادگان قدس بود و تعجب کرده بود ند به ذهنشان  مانده است . تقاضا و خواهش می کنم درصورتی روایت من را خواندند با من تماس بگیرند.

 

 

ما اسلامی هستیم, آرمانمان شهادت

 

 

ما ایرانی هستیم, ما همه با هم هستیم

 

 

 

 

 

 

خاطره بعدی من “مربوط به پاییز سال 1365 است به بسیج جیرفت مراجعه کردم , سردار داورپناه مسول سازماندهی بسیج بود و سرهنگ میرزاده مسئول اعزام نیرو اتفاقا در همسایگی ما زندگی می کرد که پدرم سفارش کرده بود از اعزام من جلوگیری کند خلاصه بعد از کلی صحبت با آقای میرزاده که با غرور خودم را اعزام مجدد معرفی می کردم,  به من گفت که رضایت پدرت الزامی است, گفت کودکی و اعزام تو ممنوع است که البته سفارش پدرم هم مزید بر علت شد خلاصه وقتی علاقه واصرار من را دید برادر میرزاده من را راهنمایی کرد که برای آموزش نظامی به کرمان اعزام شوم و از آنجا به جبهه بروم گفت:  بهانه ای باشد که به بابات بگویم به جبهه اعزام نکردیم. سفارش پدرم کار ساز نشد, برای آموزش به کرمان رفتم و در پادگان شهید بهشتی حین آموزش نظامی بخشنامه ای ابلاغ شده بود و برایمان قرائت کردند که اعزام کودکان به جبهه ممنوع شد یکی از دوستان هم دوره ای به اسم  قلعه عسکری خبر داد که  جهاد سازندگی فردا نیروی متخصص  به منطقه اعزام می کند. من به دفتر جهاد سازندگی کرمان, که آن زمان واقع در ضلع شمالی میدان آزادی کرمان بود, مراجعه کردم و خودم را راننده وکمک راننده خودرو سنگین معرفی کردم , مسئول اعزام جوانی قد بلند ولاغر اندام حدود 25 ساله با تمسخر وخنده گفت بچه شوخی می کنی دیوانه شدی! گفت برگرد سر کلاس و مدرسه ات که من پافشاری کردم,  مرا  به مرکز آموزش ونقلیه ومحل خودروها و ماشین آلات سنگین جهاد که خارج از شهر کرمان قرار داشت, کتبا معرفی کرد که از من تست بگیرند,  آنجا با اعتماد به نفس پشت فرمان یک کامیون نشستم در صورتی که پاهام به ترمز وگاز نمی رسید وحتی دنده های ماشین را نمی شناختم آقایی درشت هیکل با چهره سبزه مسول آموزش ماشین آلات سنگین بود, اجازه نداد کامیون را روشن کنم و به من گفت پشت خودرو وانت بشینم که راننده وانت وکسی که تست می گرفت جرات نکرد که من رانندگی کنم و نوشتند بسیار ناشی وضعیف وبا التماس وخواهش نوشت شاگرد مکانیک ! که من را به اتفاق یک گروه حدود 30 نفر که بقیه هر کدام در رشته ای تخصص داشتند,  مانند  آقای امیر آدرخویش اهل تهرود بم که تخصصش تاسیسات بود و محمد شاهرخی که راننده لودر و بولدزر بود و موسی دلفاردی از مسولین فعلی بانک ملت جیرفت و ابراهیمی و سالاری و … ما را  از جهاد سازندگی کرمان به قرارگاه ستاد پشتیبانی جنگ جهاد  اهواز اعزام کردند, که حوالی فلکه چهار شیر شهر اهواز ,  در محل لوله سازی اهواز مستقر بود برای ما کارت شناسایی و پلاک صادر و تحویل گرفتیم که در حین اعزام به منطقه جزیره مجنون بودیم حاج آقا کارنما فرمانده ستاد پشتیبانی مهندسی جهاد استان کرمان در مقر  جهاد چشمش به من افتاد و خندید وگفت که فکر کرده بچه یکی از مسئولین یا فرماندهان هستم و یکی از فرماندهان یچه اش را با خود به این قرارگاه آورده , ایشان وقتی متوجه شد که من رزمنده هستم, دستور داد که کارت تردد و پلاک را از من گرفتند وچون با علاقه واصرار من مواجه شد و گفتم که من قبلا نیز جبهه آمدم, حاجی کارنما من را بوسید و دستور داد کتباً به لشکر 41 ثارالله معرفی کنند و حاجی آرمان با خودرو وانت تویوتا که یکی از رزمندگان بمی به اسم مرتضی جلالی خورشیدی راننده بود  وشخص دیگری از بچه های بمی بنام غلامشاهی به مقر لشکر 41ثارالله  بردند که از میدان ساعت شهر اهواز گذشتیم و فلکه ساعت اهواز  توجه من را جلب کرد چون اولین بار بود که ساعت بزرگی مثل مجسمه وسط میدان یک شهر دیدم خلاصه  با معرفی نامه کتبی وارد مقر لشکر شدم که از دژبانی یک سرباز من را راهنمایی و به محل کارگزینی لشکر برد,  از پشت یک اتاق  2 نفر که داخل ساختمان کارگزینی بودند معرفی نامه را از پنجره تحویل گرفتند و کتباً به گردان رزمی 419 معرفی کردند که در سنگر زیرزمین بسیج  نهار خوردم و به سوله گردان 419 از گردانهای رزمی خط شکن رفتم بخاطر دارم که دقیقاً جنب سوله گردان 419 , سوله واحد توپخانه مستقر بود, حاج علی عرب از هم محلی ها و از خویشاوندان بود, آنجا با هم روبرو شدیم که حاجی عرب آن زمان فرمانده توپخانه لشکر بود, خلاصه شب توی سوله گردان 419  خوابیدم و روز بعد به اتفاق چند نفر از رزمندگان و فرماندهان که بعداً شناختم وبا اسمشان آشنا شدم به اسم میرزا اسماعیلی و بیگی و غلامرضا سام نژاد(فرمانده فعلی نیروی انتظامی شهرستان ریگان) که آن زمان از فرماندهان اطلاعات لشکر بود و میرزا اسماعیلی وبیگی  از فرماندهان واحدهای مختلف لشکر بودند و آقای امیر محمدی مسٍول فعلی اطلاعات سپاه جیرفت که آن زمان مسٍولیت تسلیحات وتدارکات گردان را بعهده داشت و … ما به جبهه  “فاو ” یکی از شهرهای عراق که در تصرف ما بود, رفتم  از پل اروی اروند رود که گذشتم جمله ای زیبا اول فاو نوشته شده بود بر یک بورد ( این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست) و در اردوگاهی  معروف به مدرسه عراقیها  مقر گردان 419 که کل کارگزینی گردان در یک جعبه که ابعاد آن حدود 80×50 صندوقچه جای فشنگ به رنگ سبز  پرونده من تشکیل و واحد مخابرات بعنوان  بیسیم چی سازماندهی شدم ( صحبت که از بی سیم وبی سیم چی میشود , من چهره سردار ودلاور اسحاق توانایی فرمانده مخابرات گردان 419  می آید در نظرم که تا ابد فراموش نمی کنم) و از مدرسه عراقیها در فاو , از آنجا به اتفاق رزمنده ای حدود 16 ساله به اسم غلامعلی حیدری نوجوانی جسور که  اتاق عقب خودرو وانت سوار شدیم , نزدیکیهای  خط 2 و عقب تر و قبل از خط مقدم رسیدیم که غلام حیدری به من گفت یا الله بپر پایین! ما  پیاده شدیم و غلام جان من را با خود به خط مقدم برد، در مسیر که پیاده به خط دشمن خیلی نزدیک شدیم از 3 راه مرگ گذشتیم  که غلامعلی حیدری به من گفت سرت را پایین بگیر و با سرعت بدو گفتم چرا؟ گفت اینجا 3 راه مرگ است!  ( در اینجا نکته ای را  یاد آوری کنم , 3راه مرگ به مکانی پر حادثه گفته می شود که زیر آتش دشمن است ومحل ریزش خمپاره 60 و سایر گلوله ها  ست,  تعدادی از همرزمانم در این نقاط به شهادت رسیدند یا مجروح وجانباز شدند که از دو نقطه مثل شلمچه و فاو  نام می برم که  در زمان دفاع مقدس شخصاً تردد کردم ، این 2 نقطه را می شناختم که مثال زدم ) خلاصه در گروهانی که فرماندهی آن را حاج جلال عادلی به عهده داشت به عنوان خط نگهدار, در خط مقدم حضور یافتیم و وقتی که درخط مقدم جبهه در سنگر و صف رزمندگان قرار گرفتم از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم,  مرا  از سنگر مخابرات به سنگر دیگری که مجاورت آن قرار داشت, به جای علی رستمی که همان روز  با ترکش خمپاره 60 مجروح و به پشت خط ,   بهداری لشکر منتقل شد,  به جای آن بعنوان تک تیرانداز با آقای حیدری دلفارد که هیچ نسبت خویشاوندی با غلام حیدری که من را خط مقدم پدافندی آورد نداشت, فقط تشابه فامیلی داشتند , با حیدری دلفارد همسنگر شدیم که ایشان کمپوت سیب باز کرد و از من پذیرایی کرد و شخص دیگری نیز به اسم حادمی که اصالتاُ شمالی اهل مازندران وسرباز وظیفه بود همسنگر بودیم که کاراته باز بود واز ورزشهای رزمی که علاقه داشت حرف می زد و حرکات را اجرا می کرد و می خندیدیم و می گفت با بحثی ها اینجور روبرو می شود , که انتقام دوست وهمسنگرش علی رستمی را می گیرد , خلاصه ماموریت 45 روزه تمام شد و من یک ترکش کوچولو اندازه هسته خرمای عالی مهتری نوش جان کردم و از خط مقدم به مقر گردان در مدرسه عراقیها برگشتیم , اوایل پاییز هوا گرم و معتدل بود,  سردار جلال عادلی فرمانده گروهان ما را به کنار یک باتلاق وسط نیزارها برد که بقیه بچه ها تا کمر توی باتلاق بودند ومن تا گردن در آب فرو رفته بودم!  با خنده و شوخی و عبور از باتلاق ها لای نیزارها , سردار جلال عادلی با ما صحبت کرد, فرمود: برادرانم  ماموریت شما ها تمام شده, هر کی می خواهد در عملیات شرکت کند بیاید این ور آب بایستد وهر کی نمی خواهد برود آنطرف تسویه حساب وبه سلامت برگردد شهرستان تعدادی که بنا به دلایلی مشکل داشتند که مجبور بودند برگردند با گریه رفتند و من ماموریتم را تمدید کردم که در عملیات حضور د اشته باشم و چون تعداد گردان 419 کم بود من را به گردان 415  منتقل کردند که فرماندهی آن به عهده سردار رشید صالح بناوند بود و در مسیر تا  مقر گردان حاج صالح بناوند که بچه های کهنوجی گردان 415 را تشکیل داده بودند. با دوست قدیمی حمید گروهی با هم بودیم که حمید هم یک ترکش فسقلی به دستش اصابت کرد که تمام دستش را پانسمان وباند پیچی وبه گردنش آویزان کرده بود و برگشت گردان کلی خندیدیم که عصبانی شد وباند را از دستش باز کرد و خندید وهمه چیز به خیر وخوشی تمام شد.

 

 

 

خاطره شیرین دیگری که بخاطر دارم ، ما از خرمشهر با کامیون که بدنه اش گل مالیده شده بود به سمت منطقه عملیاتی و موضه انتظار  روستایی از آبادان منتقل می شدیم که اتاق عقب کامیون فشرده وبهم چسبیده با  سلاح ومهمات وتجهیزات کامل که من و قزلباش و پردلی  واحمد پرتابیان وماهانی سکنجی بغل هم نشسته بودیم چون شب پرتغال زیاد خورده بودیم و مسافت طولانی را گذراندیم مجبور شدیم داخل کلاه آهنی ادرار کردیم واز کامیون بیرون ریختیم که سخت ولی با خنده وخاطره انگیز گذراندیم. (ناگفته نماند که علیشیر و بهمن شیر و آن حوالی سر و تنه درختان نخل خرما بر اثر اصابت گلوله و موشک از بین رفته بود, به طوری که اتگار سر نخلها را از تن جدا کرده اند که در عالم کودکی برای من عجیب بود)

 

خاطره بعدی حقیر که قطره ای از دریای بی کرانی هستم که هدفشان حفظ ارزشها وخواهان پیروزی حق علیه باطل است خاطره شیرین وعسلی بنده مربوط به روزهای پایانی سال 66 قبل از عملیات والفجر 10, لشکر ما (لشکر 41 ثارالله ) گردان 419 پیک دسته 2  و تک تیر انداز بودم و اردوگاه کوثر واقع در جنگل اهواز مستقر بودیم,  من دور چادرها جوی گرد میزدم که آب باران وارد چادرها نشود,  بیل چه به مچ دستم خورد و به بیمارستان بقایی منتقل شدم , چند نفر از همرزمانم مانند علیرضا فاریابی وحمدالله بازیار وعلیدادی ها (عمو وبرادرزاده که همرزم وهمسنگر در کنار هم خالصانه نبرد می کردند) و شهید ابوطالب محمدی سلیمانی وشهیدفتاحی بمی علمدار گردان و علی پورسالار و اکبر دهقان  به بیمارستان بقایی آمدند, از قضا ما همان روز یک عکس دست جمعی یادگاری گرفتیم که من با دست پانسمان و باند پیچی شده از بیمارستان بقایی به بچه ها پیوستم که این عکس در اختیار همرزم عزیزم حمدالله بازیار است. ما به خیابان نادری بازار مرکز شهر اهواز رفتیم که لوازم مورد نیاز بخریم و حال و هوایی عوض کنیم, حین خرید, خیابان نادری قدم می زدیم که از رزمندگان سایر لشکرها شنیدم و باخبر شدیم که مقر قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا  آقای رییس جمهور  سخنرانی دارند,  البته آنچه حقیر و همراهان به یاد داریم , گفتند و شنیدیم: رییس جمهور طبق معمول برای سرکشی به منطقه تشریف آوردند و در حال سخنرانی هستند,  پاسدار علی پورسالار گفت بچه ها برویم هم آقای رییس جمهور را زیارت کنیم وخبرهای جدید امام و کشور را بشنویم و هم اگر فیمبرداری بشود توی تلویزیون نشان داده شویم, هم اینکه تجربه داشتیم که اونجاها خبرنگاران رادیوها اسامی رزمندگان را یاد داشت می کردند و از طریق رادیو پیامشان  را با صدای خودشان یا گوینده پخش و خبر سلامتی رزمندگان به اطلاع خانواده ها و مردم می رسانند( ناگفته نماند قبلاً نیز پیغام سلامتی ما از رادیو پخش شده بود که خانواده ام و همشهریان شنیده بودند و موجب خوشحالی مادر و پدرم و آشنایان شده بود ) ما به آنجا رفتیم بسیار شلوغ بود که ما بی نصیب نماندیم و از دست محمدعلی جعفری فرمانده قرارگاه قدس که چفیه و مهر نماز و پیشانی بند و تسبیح و عطر تیروز که از طرف رییس جمهور برای رزمندگان هدیه آورده بود و همراه با صلوات توزیع و تحویل می گرفتند که ما بی نصیب نماندیم و از هدایای حضرت آقا خامنه ای هر کدام یک عطر تیروز و سربند هدیه گرفتیم که شاد به اردوگاه کوثر موقعیت گردان برگشتیم ,  بعد از چند روز مانورهایی مخصوص منطقه کوهستانی و عبور از رودخانه و کوه پیمایی و بدنسازی و آمادگی جسمانی که حدود پانزده کیلومتر مانور سختی را تمرین کردیم که راستش من در زمان تمرین از پا افتادم که قشنگ بخاطر دارم که هنگام مانور حاج قاسم سلیمانی اتاق عقب یک وانت تویوتا به رنگ خاکی ایستاده بود و از وضعیت و نحوی تمرین ما بازدید و عملکرد ما را ارزیابی می کرد که چشمش به من افتاد و خندید ودست بلند کرد و من از این اقدام  خیلی خوشحال شدم , گویا بهترین هدیه را به من دادند که در عالم کودکی احساس عجیبی داشتم که انگار دنیا را به من بخشیدند و به همرزمانم نگاه می کردم با غرور که مثلا من مورد توجه حاجی هستم  وحاج قاسم من را می شناسد , خلاصه مانور و تمرینات  نشانه ای از عملیات منطقه صعب العبور کوهستانی بود که حدود اوایل  اسفندماه 66 به جبهه غرب  عزیمت کردیم که منطقه باختران وکردستان (شایان ذکر است که زمانی که صبح زود ما از جبهه جنوب به جبهه غرب رسیدیم، فرماندهان و بچه ها  گفتند اینجا  “سقز″ است، اما بعدها فهمیدیم که دزلی از توابع مریوان بوده است )    حدود بیست روز در منطقه مریوان حوالی دزلی زیر برف وباران گذراندیم که در طول چند روز ما را به دره شیطان و دره های اطراف کوه های سورن بردند وآموزشهای تکنیکی وتاکتیکی را آموختیم و طریق گذر از شیبها و سرازیریهای تند و سربالایها و ارتفاعات و سخره ها  را یاد گرفتیم و روشهای اصل اختفا وغافلگیری دشمن را اجرا کردیم که محل تمرین دره ای  شبیه به میگون که هر روز برف و باران می بارید و مه غلیظی کل منطقه را پوشش داده بود که برای ما جنوبیها طاقت فرسا بود, که سخت تر از جنگ و درگیری با دشمن بود,  اما به تدریج عادت کردیم. بلاخره شب حمله فرا رسید,   بیست و یکم اسفندماه سال شصت وشش بود, صبح زود که برای نماز بیدار شدیم ,  فرماندهان مشکوک می زدند! طبق  روال و تجارب گذشته , نشانه ها حاکی از شب حمله بود! فرماندهان غیبشان زد! نگاه بچه ها هم مشکوک می زد ! نگاه ما کوچکترها به نگاه ورفتار از ما بهترون بود که شاخص گردان بودند, مانند: اسحاق توانایی و برخوری و شاهی وغلام سالاری وابوطالب محمدی و… که روز پر اضطرابی را با کنجکاوی وفضولی گذراندم تا دقیقاً وقت نماز مغرب و عشا ,  فرماندهان آمدند, خیره شدم به نگاه و چشمهای خوشگل و پاک ومعصوم جلال ناصری , چشمهای مهربانش به من فهماند که خبرها جدی است!  ای خدا مگر از حاج مهدی طیاری شجاع تر واز چشمهای جلال ناصری زیبا تر پیدا می شود؟   رفیعی داری هزیان می گی ! رفیعی واقعاُ از خود بی خود ومنغلب شدی!  رفیعی دلتنگی زده به سرت ! حالا می فهمم که آدم گناه کار و سگ رو سیاهی مثل رفیعی, مثل من! باید بمانم و تنبیه و مجازات شوم!  باری از مطلب دور نشوم, فرماندهان هنگام نماز آمدند و بدون اینکه لام تا کام حرفی بزنند, و همچنین سر کله آدمهایی مثل حاج علی مداحی پور و علیدادی و … پیدا شد و تابلو بودند که شب حمله است, علی مداح چشمش به من افتاد واحوالپرسی و روبوسی کردیم وبه من گفت راستی عمویت حاجی مراد تصادف کرده, پایش شکسته و پرسید رضا تو کدام گروهانی؟ گفتم جلال ناصری, سوال کردم حاج علی خبری است که شما آمدی ؟  خندید, از لب خند  حاج علی مداح تا ته خواندم که از این حرفها گذشته و زود رفتم به فاریابی گفتم آهان دیگه بله دیگه! امثال فاریابی و سالاری اینقدر وطن دوست و باوفا و راز دار هستند که اگر چیزی متوجه بشوم یا حس کنم یا بشنوم هیچ وقت بهشون نمی گم گفتند نگید! منظورم همان علی سالاری که یکی از کوچکترین پاسدار ان رسمی دوران دفاع مقدس است که در سن 15 سالگی به عضویت رسمی سپاه پاسداران در آمد (جای دارد وشابسته است که بگویم سید یحیی عابدی کم سن ترین پاسدار بود که زمستان 64 رفت پیش خدا و افضلی هم از کوچکترین شهدای پاسدار بود, این عزیزان از دوستان صمیمیم بودند , به روح مادرم قسم می خورم که دلم برای دوست عزیزم سید یحیی عابدی تنگ شده, دلم برای مجید کمالی  تنگ شده که کربلای 4 رفت پیش حسین(ع)  دلم برای افضلی عزیز تنگ شده دلم برای علی پرنده عزیز تنگ شده دلم برای مالکی تنگ شده, دلم برای اسفندار سلیمانی  تنگ شده , دلم برای یحیی صفوی تنگ شده ای خدا دلم  برای حاج مهدی طیاری تنگ شده است)  از تبلیغات لشکر با علی سالاری مصاحبه و فیلمبرداری می کردند, مصاحبه تمام شد, با شوخی به علی سالاری گفتم علی تحویل بگیر! من به فاریابی گفتم احتمالاً شب حمله است, که یک نفر از بچه های گردان حدود 40 ساله اهل ماهان حرفهای ما را شنید و با صدای بلند زد زیر گریه, دلش برای دختر 2 ساله اش تنگ شده بود و عکس فرزندش  را به ما نشان داد و زار زار اشک می ریخت  و عکس را بوس می کرد, حاج علی مداح نشست بغل دستش و دلجویی و روحیه داد که  آرام شد!   نماز برگزار شد, به محض اینکه موذن گفت: السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته,  ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما” ، با ذکر صلوات بلند, بغضها ترکید!  جمع شدیم دور هم و سردار دلاور حاج مهدی طیاری فرمانده گردان با ما صحبت کرد. چنین فرمودند : یاران این عملیات سخت ترین عملیات است و ممکن  است ما هیچکدام زنده برنگردیم ,  ای عزیزان احساس می کنم  نتیجه تلاش همه دست اندرکاران و به برکت خون شهدا  وحاصل دست رنج رزمندگان به پیروزی بزرگی دست می یابیم , ما برای نبردی جانانه آماده شدیم که امام و ملت چشم امیدشان به ما است که در صف رزم هستیم و اسلام را زنده نگه داریم که خون شهدا پایمال نشود و راه سید سیدان را به سوی کربلا, راهی باز می شود که برای باز شدن ارزش دارد که ما سر وجان دهیم,  فردا خانواده های شما پای رادیو وتلویزیون از رشادتهای شما با خبر می شوند و به شما افتخار می کنند فردا بارقه های امید در دل مسلمانان واقعی روشن می شود و حاجت و مراد شما بر آورده شد, به آرزویتان می رسید, دست خدا و امدادهای غیبی به کمک شما می آیند معجزه الهی و قدرت ایمان ببش از گذشته به دنیا ثابت می شود و به کربلا می رویم  و قرار است مردم زیادی از عراق مخصوصاُ کردها از دست ستمگران نجات یابند, مردم جهان تحسین می کنند و  آزادی خواهان دنیا جشن بر پا می کنند , ای عزیزانم فردا دشمن ناکام و ناشاد می شود و از ظلمی که به مظلومین و مستضعفین می کنند، دست بر می دارند , پس حجت بر ما تمام شد, ما ندای امام را لبیک گفتیم و اینک لباس و اسلحه شهیدی را برداشتیم  ودر سنگر و ردپای آنها نشستیم , اینک امام عصر عجل الله و روح شهدا نظاره گر و خدا شاهد بر اعمال ماست, پس بکوشید که در برابر خدا سر بلند باشید, پس این گو و این میدان, بسم الله  , چون ما گردان رزمی خط شکن و در مرحله نخست عمل کردیم، در اینجا نکات مهمی را یادآوری می کنم : در زمان حمله و تک , نیروی پیاده هر چه سلاح و مهمات مثل خشاب دخیره و فشنگ ونارنجک و موشک وگلوله آرپی چی و سایر  امکانات بیشتر همراه داشته باشد, در لحظه مقابله با دشمن با دست پر وکارایی بهتر ادامه می دهد و مقاومت می کند و همچنین نیروی پیاده رزمی هر چه پیشروی وجلوتر قرار بگیرد امنیت بیشتر است بلحاظ اینکه مقصد اصابت و برد توپ و خمپاره و بمباران عقبه انجام میشود ودشمن پشت خط اول بیشتر آتش می ریزد که  راه تدارکات و پشتیبانی بسته شود و چون نقطه جلو نیروهای دشمن هم درگیرند. آتش در پشت ریخته می شود.  واقعا خدا مزد بچه های تدارکات و ادوات و بهداری وامداگران و پشتیبانی را بدهد, که در زمان عملیاتها زیر آتش  رفت و آمد می کردند! البته دستور و فرمان فرمانده مهمتر از همه موارد یاد شده است . طبق معمول شبهای حمله ,شب مرغ نوش جان کردیم و اولین بار بود که در جبهه عسل خوردیم و سلاح ومهمات تا وسع توان جسمی که قابل حمل باشد و لوازم مورد نیاز کامل برداشتیم و فرم جدید مخصوص وصیتنامه توضیح شد. راستی من و فاریابی و سعیدی و ماهانی سکنجی و سالاری ومالکی  از روی دست برخی بچه ها تقلب کردیم و چون نسخه هایی از تصویر وصیتنامه شهدا که نمونه هایی در بین رزمندگان یافت می شد از روی آنها کپی برداری کردیم و وصیتنامه  نوشتیم,   از زیر قرانی که روی دستهای یک رزمنده روحانی بالا نگه داشته شده بود رد شدیم  و خدا حافظی و روبوسی و اشکهای پاک بچه ها و موضوع مهمی که حقیر یادآوری می کنم قابل توجه خانواده معظم شهدا می گویم: رزمندگان متاهل در ذهن وتجسم و اگر عکسی از عزیزانشان داشتند با دیدن عکس با همسران وفرزندانشان ومادر وپدر ودوستان  واقوام وخویشاوندتن خداحافظی کردند و عزیزان مجرد در ذهن  وخاطر, مادران وپدران ودوستان وخواهران وبرادران  و اقوام وخویشاوندان را تصور و یاد کردند وخداحافظی آخر در غیاب عزیزان درجه یک خود, گریه واشک ریختند.  ای خانواده ها ودوستان شهدا بدانید که وقت وداع شما ها هم بودید و عکس امام و یاد امام و اسلام و وطن نیز مورد مهم مشترک ذهن همه شهدا آسمانی ورزمندگان جان برکف هنگام وداع آخر که در فضایی پاک و روحانی وبا انگیزه معنوی وروحیه بالا و نیرو وقدرت ایمان با دشمن روبرو شدند , باری از مطلب دور نشوم خلاصه شب با سخنان گهربار حاج مهدی طیاری که فیلمبرداری  شد,  بچه ها این جمله را تکرار می کردند: شهیدان می روند نوبت به نوبت خوش آن روزی که نوبت بر من آید!   کلام حاج مهدی من  را سرمست کرده بود وانرژی مضاعف شد.  دقیقاٌ فردای آن شب بیاد ماندنی وتاریخی,  از محل استقرارمان، از “دزلی”  با تجهیزات کامل از جمله برای اولین بار در جبهه کیسه خواب به مظفر امیر محمدی , از مسوولین تدارکات گردان تحویل دادند, و سر بندهای رنگ قرمز و سبز با نوشته هایی مانند: یا محمد رسول الله(ص) یا زهرا(س) یا اباعبدالله(ع) یاعلی(ع) و یا مهدی(عجل الله) ویا حسین شهید(ع) و…  که ابوطالب محمدی سر بندها را دستش گرفته بود و گفت بچه ها کی سید است؟  پیشانی بند یا اباعبدالله را بدهم ببندد؟ من دستم را بالا گرفتم ! وقتی از محمدی سلیمانی یا اباعبدالله را گرفتم و بستم به پیشانیم به ابوطالب گفتم من سید دوست هستم, خندید وگفت ببند! بدون اینکه فرماندهان از ساعت عملیات چیزی بگویند، از ارتفاعات دزلی با مایلر  از بغل خانه هایی که از  سنگ ساخته شده بودند به سمت مله خور, و ارتفاعات خورنوازان راه افتادیم و اطراف کوه های سورن در تاریکی هوا پشت کوه, جایی که دشمن دید نداشت پای هدف پیاده شدیم و مسیر را به سمت راست بطرف دره ادامه دادیم , از سرازیری وشیب تند و  کوه و از سربالای و رودخانه گذشتیم و ته تنگه ” وشنکاو “  به ستون یک حرکت می کردیم , سرمای هوا و ناهمواریها و زمین سنگلاخی و گل ولای لیز می خوردیم که حرکت ما با کندی صورت می گرفت, بعد از گذر از تپه ها و ارتفاعات چند ساعت گذشت دم دمای صبح بود که دست راست در شیب تند دره سنگر گرفتیم. هنوز کسی از زمان حمله چیزی نمی دانست و فقط می گفتند, داریم می رویم موضه انتظار که دمای هوا بالاتر از سقز و دزلی بود خبری از برف نبود ولی بارش باران بصورت پراکنده ونامنظم جریان داشت که پایین کوه هوا مساعد بود ( آنچه من از دوران کودکی از منطقه که چه جور جایی بود؟ در آن عملیات بخاطر دارم را تشابهات آنجا و بعضی مناطق را می گویم, جایی که محل استقرار اولیه ما بود یعنی سقز یا دزلی جایی مثل میگون تهران یا بندر دهنه گمرکان و سربیژن و  بندر بهرآسمان جیرفت یا خانسار اصفهان یا ارتفاعات دهبید فارس یا ارتفاعات اردبیل یا سیرچ وکوهپایه وارتفاعات بردسیر و ارتفاعات کوهبنان و ارتفاعات سینه جونوم و عرب آباد ماهان کرمان که شدیداً برف خیز و برف گیر, مه آلود بود و جایی که موضه انتظار و شب عملیات مثل کردان کرج یا کنارو اسفندقه و بارده جبالبارز جیرفت یا سرحد منوجان  که خوش آب و هوا بود و اطراف خرمال شبیه به ارزوییه بافت بود)  خلاصه ارتفاعات وتنگه خرنوازان  به موضه انتظار رسیدیم، بارش باران قطع شده بود اما  استرس و شوق و سرما دست به دست هم داده بود که خواب به چشمان نمی آمد ولی کم سنی و خستگی زیاد فشار آورد و من خواب رفتم که صبح زود که هوا روشن شد علیدادی که جلوتر از من،  آرپی چی زن دسته 2 بود, مرا از خواب بیدار کرد و با لهجه کردی گفت پاشو بچه تو اسیر شدی و خندید ویک تکه نان به من داد.  آن روز با سختی ولی با روحیه بالا  وشوق در انتظار گذراندیم که شب فرا رسید، که همان شب بیست وسوم اسفند بود،  پچ پچ ها  و حرکات ورفتار نشان از شب حمله  بود که بعد از نصف شب به اذن خدا وتوکل بر خدا  با رمز یا محمد(ص)  از خورنوازان,  سمت راست ما دره وشکناو  از پایین تنگه و رودخانه زلم , به دست چپ به سمت تپه، از معبری که دسته های شناسایی واطلاعات مشخص کرده بودند, زیر منور و عبور از موانع سخت طبیعی وسخت ایزایی دشمن در سرمای زیر صفر درجه در تنگه وارتفاعات منطقه کوهستانی, تپه هانی قل دشمن را غافلگیر  وتپه های هانی قل را تصرف و دشمن را محاصره نمودیم و معبر را برای ادامه عملیات باز کردیم , جالب اینکه ما در عملیات ظفر 7 شرکت کردیم و خودمان خبر نداشتیم . تصور کنید که یک کودک کم سن وسال بعد از نصف شب بیدار باشد وبا تمام تجهیزات وانواع سلاح مثل تفنگ وچند خشاب ونارنجک وسایر امکانات در سر بالایی 5 کیلومتر راه ومواردی خیلی بیشتر در حال دویدن و درگیری با دشمن وهمزمان در 2 عملیات و 2 مرحله شرکت کند و خم به ابرو نیاورد!  وای خیلی جدی تر از حرفهای ناچیز حقیر بود, پس چیزی نیست جز قدرت نیروی ایمان که بالاترین سرمایه وتوان در مقابله با باطل بود, خلاصه نهایتاً در عملیات اصلی که والفجر 10  نام گرفت با فریادهای الله اکبر و یا محمدرسول الله ستیز نمودیم, نیمه شب بیست وپنجم,  روستاهای احمدآوا وگیلاک و خرمال را تصرف کردیم که بخاطر دارم سمت چپ ما گردانی از لشکر 25 کربلا بچه های مازندران  الحاق کردیم, که ما با آنان از یک محور وارد شده بودیم. شبها و روزهای قبل از سال نو و عید زیر بمباران وگلوله باران آتشبارها, حتی  بمب های شیمیایی دشمن را تحمل وطاقت آوردیم و با قلبی آرام ومطمْن و عاشقانه مقابله و مقاومت نمودیم که خانواده های ایرانی شب عید آسوده خاطر با احساس امنیت وآرامش به جشن وسنت و رسم و مراسم نوروز بپردازند,  مخصوصاُ سرما و یخبندان کوهستان برای ما جنوبیهای گرمسیری وکویری سخت تر بود,  ثابت شد که عشق وایمان دشواریها را سهل وآسان می کند ودر هر شرایط سختی با کفر وباطل می جنگیم وباکی نداشتیم  مناطق کرد نشین  عراق از جمله شهرهای خرمال , حلبچه , پیاره , گردکو , دوجیله , سیدصادق و چندین شهر وروستاهای استان سلیمانیه را از چنگال مزدوران صدام  آزاد و از ظلمی که به کردها می شد نجات پیدا کردند .  نکته حاٍیز اهمیت اینکه نتیجه بسیار عالی عملیات وپیروزی رزمندگان که پیش بینی ها و حرفهای حاج مهدی طیاری ثابت شد, که تا ابد از ذهن وخاطر من پاک نخواهد شد. جالب است بدانید شهیدان ابوطالب محمدی سلیمانی فرمانده دسته 2 و فتاحی بمی پرچمدار گردان در هنگام شهادت از  عطر تیروز خوشبویی که  از آقای خامنه ای رییس جمهور وقت هدیه گرفتیم, استفاده کرده بودند که پیکر مطهرشان پر از عطر شهادت آغشته به عطر گل محمدی بود که تمام فضا را طنین انداز کرده بود.  قشنگ به یاد دارم که بچه های گردان سر عطرهایی که ما هدیه گرفته بودیم دعوا بودند که تعدادی از رزمندگان,  چند قطره به لباس وچفیه و بدنشان زدند.

 

خاطره دیگری هم به یاد دارم آذرماه سال 1366 ما سد “دز″ همان لشکر همیشه پیروز 41ثارالله وگردان خط شکن  419 به فرماندهی حاج مهدی طیاری که یک روز ظهر دامنه کوه در حال  آموزشهای تکمیلی قبل از عملیات مشغول بودیم که 5 فروند هواپیمای جنگی بالای سر ما با فاصله کم و پایین پرواز می کردند ودور می زدند وبمب خوشه ای و راکت بر سر واحد های مختلف لشکر که در چادرها مستقر بودند ریختند, به محض مشاهده هواپیما ها وتجربه ای که فرمانده داشت دستور داد که زمین گیر شدیم, ما شاهد بودیم که که 3 فروند از هواپیماها پایین بمب می ریختند و2 فروند بالا قرار داشتند,  با تدبیر سردار رشید علیرضا شریف فرمانده گروهان آسیبی به ما نرسید ولی مدت کوتاه و چند دقیقه که با آتش شدید واحد توپخانه با دو لول وچهار لول  , هواپیماهای دشمن مجبور به فرار و از اردوگاه دور شدند, ما با سرعت دویدیم به سمت مکانهایی که مورد تهاجم قرار گرفتند, تعداد چند نفر از نیروهای واحدهای ادوات و تدارکات وتبلیغات شهید و زخمی شده بودند که صحنه ای معجزه آسا را دیدم .  داخل یکی از چادرهای ادوات یک بمب خوشه ای چادر را پاره کرده بود و به وسط یک جلد قران اصابت کرده بود اما عمل نکرده بود! الله اکبر, بچه هایی که داخل چادر بودند تعریف می کردند که در حال خواندن نماز بودند و صدمه  ای به آنها نرسیده بود و در پناه قران محافظت شدند, هر کس این حادثه را نظاره گر بود با اشک وصلوات مبهوت به هم نگاه می کردیم و فراموش کردیم که دوستان شهید وزخمی شدند!  در راه قران شهید شدند. آنان شهید شدند که قران بماند. تمامی بچه های واحدهای مختلف از جمله  ادوات وتبلیغات وبهداری  و چندین نیروی گردانهای رزمی که در آن لحظه شاهد بودند که چند نفر از این صحنه واقعی عکس گرفتند. لذا از همرزمانم که به خاطر دارم, از جمله فاریابی ( فرمانده فعلی یکی از واحدهای پایگاه شکاری نیروی هوایی ارتش بندرعباس) فرامرز سلیمانی, محمدی و طیاری برادر کوچکتر سردار حاج مهدی طیاری و علی سالاری از پاسداران و فرماندهان فعلی گردانهای ویژه تیپ یکم مستقر در بم از لشکر ثارالله و روزخوش که آن زمان نیروی کمیته انقلاب اسلامی بود و پاسدار برخوری  از فرماندهان فعلی اطلاعات نیروی زمینی سپاه استان کرمان و آلپلو ( رییس فعلی اداره تامین اجتماعی جیرفت) و … و حدود 300 نفر از سایر نیروهای کرمانی و هرمزگانی و سیستان بلوچستان که حضور داشتند . تقاضا می کنم گواهی دهند و کسی که این عکس دیدنی را در اختیار دارد منتشر کنند. ناگفته نماند روز بعد هم خبر آوردند که راکتها به محل اسکان عشایر لر که پشت کوه محل استقرار ما سکونت داشتند, اصابت کرده بود که حیوانات اهلی ودام مثل گوسفندان را هدف قرار داده بودند. خلبانان ترسو و بی انگیزه مزدوران صدام راکت وبمب را بر سر گوسفندان وآدمهای بی دفاع ریختند.

 

اواخر پاییز سال 1366 به عنوان نیروی آزاد گردان 415 از لشکر 41 ثارالله بودم، فرماندهی گردان رو حاج صالح بناوند بعهده داشت، چون گردان در حال پذیرش و جذب نیرو بود، تعداد نیروهای گردان حدود 50 نفر از رزمندگان جیرفتی و عنبرآبادی و کهنوجی تشکیل شده بودیم که اردوگاه سد دز، ما دامنه تپه توی چادر مستقر بودیم، هنوز تمرینات شروع نشده بود که نیروها بیکار و روز وشب رو به بازی پر وخالی مشغول بودیم، شهید بزرگوار اسلام میر محمودی تازه وارد گردان شده بود و یه کفش اسپورت رول نو داشت، یه بعد ازظهر من و حمید گروهی ، علی پورسالار، محمد دهقان وشهید والامقام امیرافضلی توی چادر مخابرات گردان نشسته بودیم،(اسحاق توانایی مسول مخابرات بود) حمید گروهی به علی پورسالار گفت: علی بیا یه کم سر بسر و اسلام رو سر کار بزاریم ببینیم عکس العملش چیه؟ حمید به علی گفت: کفش اسلام رو یواشکی بردار بریم بیرون، علی نپذیرفت ولی گفت من اسلام و سرگرم می کنم شما کفششو ببرید، محمد وعلی تو چادر کنار اسلام  موندن و علی پورسالار داشت با لعجه افغانی با محمد دهقان  و شهید عزیز اسلام میرمحمودی که حدود 14 سال سن داشت حرف می زد و می خندیدن که من کفش اسلام رو برداشتم با حمید وشهید امیرافضلی رفتیم بالای تپه اونجا بند کفشش که سفید بود با بند کفش حمید گروهی که مشکی بود عوض کردیم و کفش اسلام رو من پوشیدم و خونسرد واسه خودم قدم می زدم که ما متوجه شدیم شهید میرمحمودی داره دنبال کفشش می گرده، بچه ها خونسرد و عادی بودن که شک نکنه، اتفاقا شهید میرمحودی یه کم اینور وانورو نگاه کرد و یه نیم نگاه به پاهای من انداخت و متوجه شد که کفشش و من برداشتم، اصلا انگار نه انگار که متوجه شده، به روی خودش نیاورد و دیگه حتی نگفت که کفشش گم شده، فورا رفت یه پوتین پوشیدو رفت به سمت گرمابه صحرایی لشکر، بچه ها همه فکر کردن چون بند کفششو عوض کردیم متوجه نشده ، خلاصه شهید عزیز امیرافضلی به من گفت محمدرضا خجالت بکش برو کفش اسلام و بده و تموم کن این شوخی و بقیه بچه ها گفتن نه بزار ببینیم چی میشه، بچه ها همش به اسلام می گفتن کفشتو پیدا نکردی و اسلام به بچه ها گفت اصلا من کفشی نداشتم که گم بشه، اون کفش که اوایل پام بود از یکی از دوستام از واحدهای دیگه بود که بهش پس دادم، خلاصه ما همه از مرام اسلام خجالت زده و من کفش و دادم به اسلام و کلی خندیدیم و اسلام کفش و نخواست و با اصرار دوباره بخشید به من، خلاصه سالها گذشت و چند بار بچه جبهه ایها یا بچه هایی که از گذشت واخلاق و مرام ومعرفت وانسانیت وحق وباطل و خدا حرف می زدن چقدر در عمل ظرفیت وجنبه و طاقت دارن که اسلام میرمحمودی  گونه رفتار کنند و همشهری و همنوع یا هموطنشان رو رسوا نکنند! بسیاری از موارد اسلامی و اسلامهایی رو پیدا نکردیم و طرف از کوره در رفت وآبروریزی کرد، خلاصه تا اینکه دوباره حمید گروهی و دیدم به من گفت محمدرضا بیا یکی از بچه ها رو که دیگه از این سرکاریها و شوک و مخفی کاریهای طنز بی خبر باشه خیلی جدی کاری کنو ببینیم عکس العملشونو که پیشنهاد حمید و عملی کردیم وبه حق دیدم که هنوز هستند انسانهای شریف و  آدمهای با ارزش و با گذشتی که آدم حظ می کنه و افتخار می کنه که بگه دوست یا هموطنمه!

 

خاطره بعدی مربوط به آبانماه سال 1366 است, که لشکر ما (ثارالله ) گردان 419 اردوگاه سد ” دز″  (حوالی اندیمشک) مستقر بود, برای عملیات آماده می شدیم وآموزشهای خاکی وآبی وغواصی می آموختیم که یک روز  آقای نمازیان جانشین گردان به من گفت محمدرضا باید بروی اهواز توی قرارگاه, خانواده ات برایت پول فرستاده اند که باید شخصا تحویل بگیری . رفتم اهواز دیدم به جای پول پدرم مضطرب ونگران در انتظارم ایستاده که بیایم مرا با خودش به خانه ببرد . پدرم گفت محمدرضا مادرت مریض وتوی بیمارستان بستری شده تو حتما باید برگردی از او اصرار و ازمن انکار دیدم چاره ای نیست توی دلم از خدا طلب مغفرت کردم وداد وهوار راه انداختم همه نیروها یی که جلوی درب قرارگاه بودند از جمله فرمانده لشکر ، شهید زنده سرلشکر حاج قاسم سلیمانی فرمانده فعلی سپاه قدس با خودرو لندکروز وارد قرارگاه می شد وهمچنین آقای علی ارسلانی مسول فعلی دانشکده کشاورزی واحد جیرفت نیز حضور داشت و هر کس آنجا بود آمدند ببینند چه خبر شده “که با دیدن آنها داد زدم شما را به خدا نگذارید پدرم مرا برگرداند اصلا این پدر من خان وضد انقلاب است ومن خودم دیده ام که او  رادیو لندن گوش می دهد ! خلاصه آنقدر سر وصدا راه انداختم که پدرم با دیدن آن همه اشتیاق من به جبهه ودفاع از سرزمینم لبخندی زد وگفت بابا” عزیزم نمیایی خب نیا چرا دیگه مرا ضد انقلاب معرفی می کنی!

 

سال ۶۷ مجاهد دلاور سید کمال هاشمی فرمانده گردان  و پدافند ،خط نگهدار بود، یکی از نیروهای عراقی سربازان صدام هر روز ساعت 8 صبح می پرید روی خاکریز و انگشت شصتش را بالا می گرفت و حالت تمسخر خودش را نشان می دادو سریع می رفت پشت خاکریز پایین وناپدید می شد، نیروی ماجراجوی دشمن از ناحیه سر هدف یکی از بچه های گردان ما  قرار گرفت ودیگه پیداش نشد ، حاج سید کمال تعریف کرد : سال ۶۰ اوایل جنگ نیز یکی از فرماندهان  دشمن هر روز با دوربین دید میزد و اطلاعات کسب می کرد که یکی از بچه های عنبرآباد گفت اگه جایزه بدید میزنمش و تک تیرانداز عنبرآبادی فرمانده عراقی را زد و جایزه اش حواله ای  به غلامحسین خان مهیمی از متمکنین نیکوکار عنبرآبادی دریافت کرد... بر روی کاغذ نوشتند : به حامل نامه یک راس گاو شیری تحویل فرمایید که آقای غلامحسین خان مهیمی نامه را می بوسه وسریع دستور می ده یک راس گاو شیری به مادر آن رزمنده تحویل می دهند.

 

دوران دفاع مقدس هر لحظه اش خاطره بود,  ای خدا دلم برای همرزمانم, همبازیهای دوران کودکیم و نوجوانیم تنگ شده , دلم برای شهدا تنگ شده,  انگیزه ای که حقیر مهر سکوت را از لب باز کردم که ناگفته ها را بیان کنم و قلم را به دست گرفتم که نگارش ودل نوشته ها را رو کنم, فقط دل تنگی بود که ذهنم را مشغول کرده بودند, فشاری که نتوانستم کنترل کنم, نتوانستم تحمل کنم و آنچه را که در سینه داشتم صرفاً گوشه ای را با اشک نوشتم.

 

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی وما رستگار.

 

 

خاطراتم را با تمام مشقتها وسختیها و تلاش وعشق پاکی که در این راه داشتم با عشق تقدیم می کنم  به مقام ولایت امام خامنه ای  روحی فدا  

 

 

 

الحقیر

محمدرضا رفیعی جیرفتی